هیچکده

هیچ و باز هم هیچ

سرریز ...

      

      

      

        وقتی تنهائی‌ات خیلی زیاد می‌شود باید تنها باشی . وقت‌هائی که تنهائی‌ات آن‌قدر زیاد‌

        می‌شود که از سرت هم بیشتر می‌شود و می‌ریزد بیرون . روی زمین، توی اتوبوس،

        روی میز کناری، توی خیابان. آنجا که کسی می‌بیند و می‌گوید آقا ، خانم ، تنهائی‌تان

        دارد می‌ریزد. تنهائی‌ای که آن‌قدر شبیه آدم است که نمی‌توانی خودت را به تنهانبودن

        بزنی. که بگوئی نه ، این تنهائی ِ من نیست . آن‌ قدر شبیه که تنها راه‌ای که  برای‌ات

        می‌ماند این‌ است که تنهائی‌های‌ات را توام با خجالت از بی‌مسئولیتی جمع کنی دوباره

        بریزی توی خودت ، به امید جائی که کسی نبیند. کسی نباشد . تنهائی هرکسی معلوم

        است. تنهائی‌ای که لعنتی خیلی شبیه آدم است . آن‌ قدر شبیه که  نمی‌توانی زیادی‌های

        تنهائی‌ات را  که  بیرون می‌ریزد حاشا کنی . وقتی تنهائی‌ات خیلی زیاد می‌شود  باید

        تنها باشی ...

     

        

        

         

           

     

.

  
فرشید فرهادی ; چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٤