هیچکده

هیچ و باز هم هیچ

میخ‌کوب ...

        

     

            

        در زندگی ‌آدم لحظه‌هائی هست که چنان تو را به چنگ می‌گیرند که دیگر هیچ چیز

        نمی‌تواند تو را از آن‌ها رها سازد. آن لحظه‌ای که در تو می‌ماند. لحظه‌ای که تو در

        آن می‌مانی. انگار تو را میخ می کنند به آن لحظه . انگار که آدم من من شود . تکهّ

        تکهّ نه . من من شود . من‌ای که در آن لحظه  میخ‌کوب می‌شود . من‌ای که در یک

        لحظه دیگر میخ‌کوب می‌شود . من‌ای که به جبر انتزاع ِ زمان انگار می رود ،  امّا

        می‌ماند . می‌ماند امّا می‌رود . سال‌ها می‌گذرد امّا لحظه‌ای نمی‌گذرد . شاید لحظه‌ی

        ترس ، شاید لحظه‌ی شک ، شاید لحظه‌ی شکست ، یا لحظه‌ی تنهائی . من ِ ترسیده ،

        من شکست خورده ، من مشکوک ، من تنها . من‌هائی که یک عمر با آدم می‌مانند ...

       

        سال‌هاست توی  یک سردخانه‌ ، کرمی سفید و بزرگ ، توی حدقه‌ی  متورم ِ  چشم ِ

        کبود ِ یک جوان ِ شهید ، امّا دارد پسر کوچکی را می‌خورد . سال‌هاست  توی سالن

        خروجی یک فرودگاه ، پسری نوجوانی دست ِ پسر نوجوان دیگری را رها نمی‌کند .

        سال‌هاست روی پله‌های یک دادگاه مرد جوانی دارد گریه می‌کند . سال‌هاست مردی

        دارد به آن همه زیبائی دل نمی بندد . سال‌هاست آدمی تنهاست ...

       

        در زندگی ‌آدم لحظه‌هائی هست که چنان تو را به چنگ می‌گیرند که دیگر هیچ چیز

        نمی‌تواند تو را از آن‌ها رها سازد. آن لحظه‌ای که در تو می‌ماند. لحظه‌ای که تو در

        آن می‌مانی ...

        

      

      

    

           

         

.

  
فرشید فرهادی ; سه‌شنبه ۸ دی ۱۳٩٤