هیچکده

هیچ و باز هم هیچ

باجناق‌ها ...

           

               

                     

خیلی وقت بود که یک لیوان آب هم دست هم نمی‌دادند . امّا حالا خانم‌جان مُرده بود و ظاهرا باید خودشان را به هرچه بین‌شان گذشته بی‌توجه نشان می‌دادند . دیگر خیلی قباحت می‌خواهد که آدم وسط ِ گیرودار ِ عزا و خاکسپاری ِ یک عزیز هم حواس‌اش شش‌دانگ به آن یکی باشد که مبادا خبطی بکند . تازه آن هم عزای ِ مرگ ِ خانم‌جان خدابیامرز ، که این باجناق‌ها هر چه داشتند از خوش‌خوری ِ سهم‌الارث ِ کلان ِ همین دو تا دختر ِ دُردانه‌اش بود و حالا این‌ها  باید  آبروداری می کردند ...
 گورکن از گره‌ی ته کفن گرفت و خانم‌جان را سُراند توی قبر . آقا آخوند رو به آدم‌های بالای قبر گفت یک مَحرَم برود برای تلقین خواندن . گورکن از چاله‌ی قبر بیرون آمد . اصغر آقا که داماد کوچک‌تر بود از اکبر آقا که داماد بزرگتر بود با کراهت اجازه خواست و پرید توی چاله‌ی قبر و گفت من دامادشون هستم حاج‌آقا و همین‌جور که خم می‌شد شانه‌ی خانم‌جان را بگیرد با گریه داد زد : آآآخ خانم‌جان . تلقین که خوانده شد اصغر آقا که حالا توی قبر خاک‌وخولی و مضطرب شده بود صورت‌پوش کفن را باز کرد و سمت ِ راست صورت خانم‌جان را گذاشت روی خاک و دو پای‌اش را تکیه داد دو طرف هِرّه‌های قبر تا سنگ لحد‌ها را بگذارند . قیامتی بود . دختر‌ها شیون می‌کردند . گورکن یک سنگ لحد برداشت داد به اکبرآقا که اکبرآقا بدهد به اصغرآقا که بگذارد روی خانم‌جان خدابیامرز . اکبر آقا شیونی کرد و سنگ را داد به اصغرآقا و با ضجه فریاد زد ای خداااااا . اصغرآقا هم سنگ لحد را با شیون گرفت و گذاشت رو لبه‌ی هِرّه‌های قبر و تا سرش را بالا آورد که لحد بعدی را بگیرد ، صورت خیس از اشک اکبرآقا را دید که تا کمر خم شده بود توی قبر و بیخ گوش‌اش گفت : یادم تو را فراموش ...
اصغر‌آقا سنگ‌ لحدها را که می‌گذاشت داشت میان آن همه جیغ و فریاد بلندبلند به خودش و زمین و زمان فحش می‌داد که باغ ِ طرشت را چه مُفت به باجناق ِ پُفیوزاش باخت ...

       

       

        

       

          

    

.

  
نویسنده : فرشید فرهادی ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها :